تبليغاتX
آری! آغاز است به پایان نیاندیشم - بعد از سلام


آری! آغاز است به پایان نیاندیشم

یک چیزی توی سرم هی وول می‌خورد. هی می‌آید و می‌رود. هی آتش می‌زند به جانم و می‌رود .. که رود ای کاش!

حالم را به هم می‌زند. اشک توی چشمم می‌خواهد بريزد بیرون.. هی می‌پرد.. همین صدای جیغ‌ویغی.. همین! همین! :« حواست هست؟»

و یکی که قرار بود بیاید. که.. بیاید.. اگر..!

صبح که آسمان پرید توی چشمم؛ همین لکه‌های کدر که افتاده‌اند روی ابرهای سفید؛ يک چیزی می‌خواستند بگویند.. انگار..! تعبیر کدامشان؟! .. می‌خواستند.. اَه.. اَه..

 -: چی می‌گی؟ حواست هست!

-: می‌گم.. يکی قرار بود بیاد

-: بری‌ها..! امروز بری‌ها..!

صداش از پشت این درِ بسته انگار می‌گوید: « می‌ری‌ها..! بمیری‌ها..!» لج‌بازی می‌کنم: «کاش امروز بمیرم»

-: امروز زنگ می زنم از همونجا اخراجت کنن

 لبخند می‌اندازد روی لب‌هام.. هر وقت صداش اینطوری می‌رسد یک مورچه از زیرِ درِ بسته‌ی اتاقش تکیه می‌دهد به چهارچوب.. دست به کمر شاخک‌هایش را تکان می دهد. نوک انگشتانم را می‌بوسم و فوت می‌کنم بهش.. بیشتر به محتویات شکمش. انگشت‌های اشاره‌ام را از لای موهام درمی‌آورم؛ مثل خودش می‌گویم: «چشم! حتماً امروز به خاطر تو هم شده می‌رم»

می‌دانم مامان از يک جایی می‌پایدم. دنبالش نمی گردم. در همین حال سر تکان می‌دهم و دست‌هام را هم.

-: خدافظ

 نمی‌فهمد «حا»ی حافظ را جا گذاشته‌ام. همیشه همینطور است.. «حا» را می‌اندازم روی آینه.. یادش می‌آورم این آینه چقدر همیشه تمیز است.. که باید کثیف باشد..

صدای دری که می‌بندم وادارم می‌کند به سوراخ روی سیمان سلام کنم. باد می‌پیچد دورم. لباس را تنگ می‌چسبانم... چیزی ته دلم چای را بالا می‌آورد.. از فکر یکی که قرار بود بیاید.. که نیامد.. اَه.. اَه..

ریشه‌های نیمه مدفون شده‌ی درخت؛ پوست ورق‌ورق شده‌ای که به سیاهی می‌زند، مامان را یادم ‌می‌آورد. یک جفت کفش با سیاهی عظیم نزدیک می‌شود.. به من چه که ...

-: سلام

 سین.. سَـ .. سَـ .. سلا.. ـم.. ـ سُ لا سی دُ رِ می .. لرزیدن(دینگ) .. خسته (دیلینگ).. خفه.. خ خ خ ... آهان! خر شده.. شُل شدن.. اِهم! کر شدن (دنگ).. دوباره خر شدن؛ آره! شُل شدن.. (دیلیت)-Delete-

-: آقام.. خوبی؟

 به چشمانش نگاه می‌کنم. توی ذوقم می‌زند. اصلاً نباید اینطور بِشَوَم ها..

-: قوربونت برم.. خوبی؟

 اعصابم خورد می‌شود، وقتی سکوت نمی‌کند.. مجال نمی‌دهد بگویم: «دوستش دارم؛ خیلی»

برمی‌گردم خانه. مورچه زیرِ در، کنار یکی گنده‌تر از خودش ایستاده. همه چیز را برایش توضیح می‌دهد. می‌گوید باید چه کار کند؟ برای ارتزاق کجا برود. نباید جلوی دست و پایم را بگیرد. و تنها اتاقی که می‌تواند حرکات آروباتیک راه بیاندازد و زاد و ولد کند همان اتاق مامان است و بس. می‌گوید برای فهمیدن همه‌ی این رموز چند تا از عزیزترین افراد خانواده‌اش را از دست داده و تأکید می کند من خیلی عجیب و غریب نیستم..

 انگشت‌های سبابه‌ام را از لای موهام در می آورم و مثل خودش می‌گویم: « همه وقتی می‌میرن، دور می‌شن، عزیزترینن » لبخند می‌زنم به مورچه.. بی‌اعتنا رو به دوستش لارهای مگس که مثل کپک کپه‌کپه در تاریکی چهارچوب خوابیده‌اند نشان می‌دهد.

لبخند روی لب‌هام خشک می‌شود. پُر رویی مورچه وادارم می‌کند هی بگویم: «بری‌های مامان.. بری‌های مامان»

 -: «آقا سلام!» به اطرافم نگاه می‌کنم. کی سوار تاکسی شدم!؟ .. نگاه به کفش‌هاش کردم.

-: ببخشید .. نشناختم!

-: حواست هست؟

 سر بالا کردم شکل مامان نبود.. وحشت از سیبیلش نگذاشت حرفی بزنم..

 -: آقای راننده آزادی هم می‌ره؟

-: نه باجی! استقلال آخرشه

 آی! کاش می‌رفت.. بری‌های مامان چی!..

صدای بستن در ماشین نگاهم را می‌اندازد به سوراخ سیمانی.. سوراخِ ناآشنا.. و این یعنی تمام.. لعنت به تو.. چشم‌هام را می‌بندم.. سر بالا می‌کنم.. غوز پشتم راست شد. چشم باز می‌کنم. قبل از اینکه مردم را با قیافه‌ی دکتر مهندسی‌شان ببینم، نگاهم چرخید طرف مغازه‌ها.. بعد بوق‌ها.. فحش‌ها.. صورت‌های سیاه.. آهنگ‌ها.. صدای خِرخِر بچه‌های گدافروش.. رد شدن من.. انگار رد نشده‌ام...

 -: ببخشید.. اداره‌ی ثبت احوال؟

-: 10 متر بالاتره..

-: ممـ نون!

 نگاهم افتاد به زمین. دردِ پشتم آرام گرفت.. کفش‌ها.. آی! چه دنیایی!.. خنده‌ی ریزم را جمع کردم.. یک پله.. دو پله.. سه پله.. قژقژ درهای از نفس افتاده مکش هوا را سخت می کند. گرما صورت سردم را علو می‌دهد. شناسنامه را انداختم روی میز.. چند تا مگس پریدند. روی هم لغزیدگی استخوان‌های گردنم نگاهم را می‌اندازد به زمین.. کفش‌هاش معلوم نیست.. از جلوی شیشه‌ی عینک کلفت و انگشت‌مالی شده نگاهش می‌کنم..

-: خدا بیامرزدش.. گواهی فوت لطفاً..

-: مگه احتیاجه؟!

-: « به! نیاوردید؟! .. اینجا همیشه خلوت نیست » روی میز غیر از پرونده‌ها چند مورچه از لابه‌لای‌شان درآمدند.

-: حالا بگید مادرتون کی فوت کردن؟

-: « نمی‌دونم.. یادم نیست.. » و مورچه ها حالا خیسی دستش را روی میز می‌مکیدند.

سه تار ذوالفنون می‌نوازد.. گوشی را دیر برمی‌دارم.. «الو» صدا را نمی‌شناسم‌«سلام» مهلت نمی‌دهد به فا سُ لا سی دُ رِ می

-: مادرت رو همین حالا بردن..

 آقام! خوبی؟! ..

 نگو چرا؟ باید به کف می چسبید و اینطوری می‌بردنش؟!

 وهمی.. خیالی.. بعد از سلام گم می‌شی.. انگار یه جای دیگه‌ای.. من دارم می‌رم همونجا.. خدافظ.

با عجله دویدم. پله‌ی سه.. پله‌ی دو .. پله‌ی یک.. انگار رد نشده‌ام.. رد شدن من.. صدای خِرخِر بچه‌های گدافروش.. آهنگ‌ها.. صورت‌های سیاه.. فحش‌ها.. بعد بوق‌ها.. نگاهم چرخید طرف مغازه‌ها.. و قبل از همه‌ی اینها قیافه‌ی دکتر مهندسی مردم.. تاکسی اول ایستگاه.. «حا»ی من یا تو روی روی آینه.. سلام کفش‌هایی که سیاهی عظیمی داشت.. صدای آرواره‌ی مورچه‌ها.. پرواز مگس‌ها.. درِ بازِ اتاق مامان.. کف پای صورتی زیر هجوم مورچه‌های قرمز.

                                                                            1386

ــــــــببخشید.. این روزها حواس پرتی‌هایم را نمی‌دانم چطور توجیه کنم.. این داستان را با تمام بدبختی‌هایی که برایم به بار آورده خیلی خیلی دوست دارم.. این اواخر که گمش کردم و اجباراً از روی نسخه‌ی آخرین دست نویسم احیایش کردم تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.. در حالی که قبلا این داستان را در ادامه‌ی مطلب یکی از پست‌های قبل پنهان کرده بودم.. ممنون از دقت عزیزی که پیگیر این وبلاگ خُفت و خاموش است..  

 

تاريخ چهارشنبه 13 شهریور1387سـاعت نويسنده ناهید| |

MisS-A