تبليغاتX
آری! آغاز است به پایان نیاندیشم


آری! آغاز است به پایان نیاندیشم

الان كه ساعت رسماً هشت شده يادم اومده ناهار نخوردم هنوز. هي فكر مي‌كنم خدايا چرا من انقد گشنه‌ام شده؟ چرا انقد دلم مي‌خواد برم توي يخچال اولين چيزي كه گير اومد رو بخورم؟ 

حسين ِ خاله با شيرين‌زبوني‌هاش مگه حواس واسه آدم مي‌ذاره؟

تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده ناهید| |

مي‌دوني؟ سواي همه‌ي كادوكاري‌ها و تبريك‌ها و يه هفته پيش پيش دست جنباندن‌ها براي خوشحال كردن من؛ بيشتر از يه كادوي ويژه‌ي روز زن لذت بردم. اون روز كه ساعت به گمانم چهار بعدازظهر بود. بعد از ناهار دو نفره، دراز كشيده بودي و منم كش و قوسي گرفتم و دراز كشيدم و بهت گفتم چه آرزويي داري؟

- : آرزويي ندارم

مگه مي‌شه آدم آروزيي نداشته باشه؟

- آره. وقتي خيلي خوشبختم جا براي هيچ آرزويي نمي‌مونه

نگاهت كردم و مثل هميشه گفتم واقعا؟ و توي دلم گفتم خوشبختي يعني همين. و چقد خوب بهترين كلمه‌ها رو ريختي توي گوشم. مردي در گوشم زمزمه كرد من بسيار خوشبختم

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده ناهید| |


تاريخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده ناهید| |

امروز 7 اردی بهشت 91. من خونه تلوک هستم. بی موبایلم. چهارشمبه ی رفتن جا گذاشتم کنار پنجره. می تونم حدس بزنم تا حالا کیا زنگ زدن بهم. از دیشب شاید نرگس زنگ زده پیرو ایمیلش. مثلن نفیسه زنگ زده که بگه رفتی مهمونی عمو فریدون؟ و قاه قاه بخنده. من خنده هاش رو از اینجا می شنوم. حتما رأس 8,30 آقای ضیاپور تماس گرفته که خانم آ کجایید؟به خاطر همین تا خود ساعت 9,15 همه اش داشتم خواب می دیدم دارم به مدیر زنگ میزنم و هر بار یه عذری میارم برای پنهون کردن میل امروز. و آخرآی خواب حواسم میاد همه اش خوابه و با خودم میگم حتما ساعت 11 شده. و میگم عجب افتضاحی. حالا شمبه برم بگم چی؟ بعد بی حوصله نگاه به ساعت می کنم و می بینم 915, شده. بعد به هوای ساعت خونه ی پدری می گم آخ آخ آخ. راستکی ساعت 10,15 اس؟ دیگه چه فایده. بعد یه ربع توی حال و هوای همین می مونم. بعد یادم میاد که ساعت خونه تلوک جدیده. بعد میرم گوشی تلفن خونه رو برمیدارم و به کابوس خاتمه میدم. به مامان زنگ میزنم. مامان میگه خونه ی خاله جون باقاله پته بچه پلا عصری برگذاره.. با وسطی. گفت عصر بیام. ولی مطمئنن نمیشه برم. ساعت 1,13 شده. قول دادی تا نیم برسی. امروز اولین روزیه که توی میای خونه و من هستم. حتما یا لبخند. حتما با بوسه

بابا و مامان با خنده میگفتن امروز صفا با عجله میاد خونه. 

مواظب خودت باش. من موبایل ندارم که اسمس کنم برات

تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده ناهید| |

‫من الان احساسم اينه
‫توي دنيايي زندگي مي‌كنم كه‬
‫تو هستي و من‬
‫يه سياره‌ي تماما مخصوص‬
‫براي خودمون
تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده ناهید| |

نمي‌تونم اين جمله رو شروع كنم. بارها يكي-دو پاراگراف نوشتم و دوباره ديليت كردم. فقط همين هي تكرار مي‌شه توي همه‌ي پاراگراف‌هام كه: اين غصه مرا كُشت

تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده ناهید|

ديشب صداي خودم رو شنيدم. بهش گفتم خيلي وقت بود نيومده بودي با هم حرف بزنيم. گفت تو نخواسته بودي. گفتم صدات چه خشگله. خنديدي. يعني از سكوتت فهميدم كه لبخند زدي. گفتم مي‌خوام گريه كنم. گفت خب گريه كن. گفتم هم دلم مي‌خواد و هم نمي‌خواد. لبخند زدي. نمي‌دونم كي خوابم برد. 

مي‌دوني؟ 

نع. چيزآيي هست كه نمي‌دوني


برچسب‌ها: بي‌دسته‌بندي
تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391سـاعت نويسنده ناهید| |

خب كسي بهم قالب جديد رو تبريك نگفت. حتي نگفت «عه!» ولي خودم مي‌دونم كه اينجا خيلي خوشگل شده. سر در اينجا آدرس خونه‌ي تلوكه. اون پايين هم كه چند تا آپارتمان هست خونه‌ي باباس. اون خونه كه سقف‌ش نارنجيه خونه‌ي تلوك هست (يه وخ اشتبا نشه) اون پيچ هم هميشه هست. اون تابلو هم گمونم هست. پشتش يه عالم تپه و درخت و پرنده است.

بعد آواتار وبلاگ رو عوض كردم. چون عكس قبلي به گفته‌ي صفا شكل يه آدم كتك خورده‌ بود. ولي به نظرم خيلي شيطون مي‌زد و مثل دختر دبيرستاني‌ها خنده‌اش رو قايم كرده بود.

آها تا يادم نرفته بگم كه يه لينك هم اضافه كردم. به اسم «چي بپزم برات؟» خب براي دورآن نزديك زير يك سقف بودن چيز به درد بخوريه. براي مني كه آشپزي‌م خيلي حرفه‌اي نيس.

بعد از همه‌ي اينا بگذريم، يه اتفاق ِ مهم ِ شروع ِ اين هفته، دل‌تنگيه. يعني زود به زود عين سانتي‌مانتال‌آ دلم برات تنگ مي‌شه. فكر كنم تقصير حركت شاعرانه‌ي صبح خيلي زود شنبه‌ي فروردين‌ماه ِ تو بود. قصه‌ي اون گل چند پر زرد ِ خوش‌رنگ ِ زنده، كه دادم دستت. كه اسمس كردي گذاشتي محل قرار هميشگي. ساري. ميدان امام. دلم خواست بريم كافي‌شاپ هميشگي و بستني‌هاي كله گنده سفارش بديم. كشف كنيم هر كدومش طعم چي مي‌دن و ايندفعه روي رنگ‌هاي قرمز و صورتي و نارنجي بحث‌هاي شيرين كنيم و من از زير ابرو نگات كنم و لبخندهاي شيطون بندازم بهت.

بعد نگاه جذاب بندازي به روم و من هي كيف كنم از تماشات :-*

تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391سـاعت نويسنده ناهید| |

يه صبح جمعه‌ي بهاري بود كه بعد از مدت‌ها آسمون آفتاب خوبي داشت. نشستيم توي ايوان خونه‌ي تلوك. صفا گيتار مي‌زد و من روي پله نشسته بودم. نگاه دست‌هاش مي‌كردم و خودمو گم مي‌كردم توي موسيقي‌ش. بعد نگاهم افتاد به يه مورچه‌ي چابك و تند و تيز. سوهان ناخني كه با خودم آورده بودم رو انقدر گرفتم توي مسيرش تا بالاخره راضي شد بره روش. بعد انقد رفت بالا و و من دستم رو گرفتم پايين و انقد اومد پايين و انقد دستم رو گرفتم بالا كه ديگه داشتم خسته مي‌شدم. ولي مورچه‌هه انگار نه انگار. بعد صفا يهو گفت«داري چيكار مي‌كني خانم؟» گفتم «مي‌خوام بدونم بالاخره خودشو پرت مي‌كنه پايين يا چي؟»
صفا بهم گفت بالاخره خسته مي‌شه و مي‌افته.

من همه‌اش فكر مي‌كردم بالاخره مي‌فهمه هيچ راهي نداره و باهاس بيافته پايين. ولي با اين حرف صفا تصميم گرفتم بذارمش زمين. بعدش ديدم بازم سرگردونه. سرگردوني نفرت‌انگيزه. فوتش كردم توي باغچه.

صفاجان! يادته؟

تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391سـاعت نويسنده ناهید| |

تاريخ شنبه 19 فروردین1391سـاعت نويسنده ناهید| |

MisS-A