آری! آغاز است به پایان نیاندیشم
حسين ِ خاله با شيرينزبونيهاش مگه حواس واسه آدم ميذاره؟ - : آرزويي ندارم مگه ميشه آدم آروزيي نداشته باشه؟ - آره. وقتي خيلي خوشبختم جا براي هيچ آرزويي نميمونه نگاهت كردم و مثل هميشه گفتم واقعا؟ و توي دلم گفتم خوشبختي يعني همين. و چقد خوب بهترين كلمهها رو ريختي توي گوشم. مردي در گوشم زمزمه كرد من بسيار خوشبختم بابا و مامان با خنده میگفتن امروز صفا با عجله میاد خونه. مواظب خودت باش. من موبایل ندارم که اسمس کنم برات ميدوني؟ نع. چيزآيي هست كه نميدوني بعد آواتار وبلاگ رو عوض كردم. چون عكس قبلي به گفتهي صفا شكل يه آدم كتك خورده بود. ولي به نظرم خيلي شيطون ميزد و مثل دختر دبيرستانيها خندهاش رو قايم كرده بود. آها تا يادم نرفته بگم كه يه لينك هم اضافه كردم. به اسم «چي بپزم برات؟» خب براي دورآن نزديك زير يك سقف بودن چيز به درد بخوريه. براي مني كه آشپزيم خيلي حرفهاي نيس. بعد از همهي اينا بگذريم، يه اتفاق ِ مهم ِ شروع ِ اين هفته، دلتنگيه. يعني زود به زود عين سانتيمانتالآ دلم برات تنگ ميشه. فكر كنم تقصير حركت شاعرانهي صبح خيلي زود شنبهي فروردينماه ِ تو بود. قصهي اون گل چند پر زرد ِ خوشرنگ ِ زنده، كه دادم دستت. كه اسمس كردي گذاشتي محل قرار هميشگي. ساري. ميدان امام. دلم خواست بريم كافيشاپ هميشگي و بستنيهاي كله گنده سفارش بديم. كشف كنيم هر كدومش طعم چي ميدن و ايندفعه روي رنگهاي قرمز و صورتي و نارنجي بحثهاي شيرين كنيم و من از زير ابرو نگات كنم و لبخندهاي شيطون بندازم بهت. بعد نگاه جذاب بندازي به روم و من هي كيف كنم از تماشات :-*![]()


برچسبها: بيدستهبندي

| MisS-A |


